سفارش تبلیغ
صبا ویژن
درباره وبلاگ


پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 14
  • بازدید دیروز: 45
  • کل بازدیدها: 310389



*پرواز انتظار*




فزت و ربّ الکعبه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امشب شبِ غریبی است...

امشب شبِ غریبی است، شب یتیمی عالم است، پدر همه دورانها رخت بر می بندد از این جهان، و همه دوباره یتیم می شوند.

امشب، شب کوچ غریب تاریخ است...

تا به کی این داغ غربت را به سینه اش حمل کند؟

تا به کی سر به چاه بگذارد و اشک شبانه بریزد؟

فرمود: فزت و رب الکعبه...



آری، به پروردگار کعبه که سعادتمند شد،

راحت شد از این فراق سی ساله،

دیگر چیزی نمانده که حبیبش را ببیند، و حبیبه اش را، آرام دلش را!

دیگر تمام شد این نامرد مردمان، او می رود که مردمی بهتر از اینان ببیند و اینان می روند که ....

امشب نه فقط کودکان کوفه، بلکه همه شهرها و کوهها و دشت ها و آسمانها یتیم شدند.

گرد غربت یتیمی دوباره بر صورت فرزندان برومندش نشسته و شانه هایشان می لرزد،

بغضِ گلوی زینبِ کبری سلام الله علیها، گاه به گاه می شکند و پهنای چهره نورانی اش خیس تر و خیس تر می شود.

اشک های دیدگان امام حسن علیه السلام، دل پدر را به درد می آورد، و او طاقت دیدار اشکان حسنش را ندارد.

امام حسین علیه السلام، برای غربت پدر می گرید و پدر، برای تنهایی و بی یاوری پسرش.

که لایوم کیومک یا ابا عبدالله



آری، هیچ روزی چون روز اباعبدالله نخواهد بود...

و هیچکس چون ایشان غریب و مظلوم و تنها و بی یاور نخواهد شد.

گویند برای اباعبدالله علیه السلام دوبار مرگ اتفاق افتاد، یکی در گودال قتلگاه و زیر خنجر شمر لعین، و یکی هم بر سر نعش جوانش، آنجا که صورت بر صورت او نهاد و آه از جگر برکشید، وفرمود:

خدا بکشد گروهی را که تو را کشتند، چه جرئتی نسبت به خدا و هتک حرمت پیغمبر داشتند، علی الدّنیا بعدک العفاء، بعد از تو خاک بر سر دنیا باد...

اما من، یک تن سراغ دارم که از او هم مظلوم تر بود و تنها تر!

می خواهم بگویم: امشب امیرالمؤمنین علیه السلام شهید نشد، بلکه برای حضرتش هم دوبار مرگ اتفاق افتاد، یکی با تیغی که به فرقش زدند و یکی با خنجری که به قلبش.

آنگاه که جوانش را در قبر گذاشت و مشتی خاک به روی قبر ریخت و آرزو کرد کاش خود مرده بود

نفسی علی زفراتها محبوسةٌ ------------یا لـیتها خـرجـت مـع الزَّفَـراتِ

لا خیرَ بعدکِ فی الحیاةِ و إنّما------------أبکی مخافةَ تـطـولَ حـیاتی

جان من با ناله هایم در سینه ام حبس شده. ای کاش جانم با ناله هایم از سینه ام خارج میشد!

ای فاطمه، پس از تو خیری در زندگی در دنیا نیست. گریه می کنم من از ترس اینکه زندگیم در دنیا طولانی شود.

همچنان بر سر قبر عزیزش اشک می فشانید و با حسرت می گفت:

چه زشت است در نظرم بعد از فاطمه آسمان سبز و زمین گرد، ای رسول خدا، اندوه من همیشگی خواهد بود و شبهای من به بیداری خواهد گذشت، این حزن و اندوه از من بدر نرود تا آنگاه که حق سبحانه اختیار نماید برای من سرایی که تو اکنون درآنجا مقیمی.

ای رسول الله در دل من زخم و جراحتی است چرک آور، و در سینه ام اندوهی است تهییج کننده و از جا بدر آورنده، چه زود بود که مابین ما جدایی افتاد. من حال خود را به خدا شکایت می کنم...

قلّ یا رسول الله عن صفیتک صبری...

 

آری کوه صبرهم به زانو درآمد و نا توان بر خاک افتاد!

آنجا بود که علی علیه السلام را کشتند

روح و روان و ریحانش را کشتند...

اما اوج غربتش در اینجا بود:

زمانیکه امام حسین علیه السلام در گودال قتلگاه زیر دست و پای دشمن بود، شمر ملعون دستور حمله به خیام را صادر کرد و مولا نیم رمق خود را جمع کرد و فریاد برآورد:

وای بر شما ای پیروان خاندان ابی سفیان، اگر دینی ندارید و از روز پسین شما را پروایی نیست، پس لااقل در دنیای خود آزاده باشید.

شمر لعین صدا زد که ای پسر فاطمه چه می گویی؟

فرمود: من باشما جنگ می کنم و شما با من، زنان را در این میان گناهی نیست، این خیره سران و نادانان و ستمگرانتان را تا من زنده ام نگذارید متعرض حرم من بشوند.

 شمر ملعون گفت: ای پسر فاطمه پیشنهادت را می پذیریم، و همگی آهنگ جنگ با آن حضرت نمودند...

اما چه بگویم درباره فاتح خیبر، که در خانه اش به حریمش تجاوز کردند و حتی لحظه ای ابا نکردند، هیزم جمع کردند تا کل خانه را با اهلش بسوزانند، و در خانه کسی نبود جز مولای دوسرا و صدیقه کبری و فرزندان خردسالش...

وحشیانه حمله کردند، دست مولا را بستند و به قصد کشت با هرچه دم دستشان می آمد فاطمه کبری سلام الله علیها را می زدند، کنیز خدا در مقابل دیدگان غیرت الله زیر آماج ضربات پست ترین خلق خدا بود، و اسدالله نظاره می کرد چگونه جوانش را، زهرایش را زیر دست و پا می کوبند.

امام مامور به صبر خون جگر می نوشید، همه وجودش می سوخت ، خشم می خورد و خون از دو دیده جاری می ساخت،

هرچه کرد تا حیوان صفتان پست را از حریم خود دور کند نتوانست، نه حیایی داشتند و نه انسانیت و مردانگی.

و شیر خدا دید که چگونه یگانه ی پیغمبر را از حق طبیعی حیات محروم کردند، و فرزندش محسنش را کشتند، دید و خون خورد و صبر کرد...

و پس از این همه مصیبت، باید زنده می ماند و رنج فراق سی ساله را به دوش می کشید و مقابل دیدگانش سالهای سال غاصب حق الهی اش را و قاتل همسر و فرزندش را تحمل می کرد و دم نمی زد، پس صبر کرد خار در چشم و استخوان در گلو..

و سرانجام این ضربه ابن ملجم ملعون بود که او را به امید و آرزویش رسانید و فریاد برآورد :

فزت و رب الکعبه ...

 




موضوع مطلب :


جمعه 90 مرداد 28 :: 11:14 عصر :: نویسنده : *پرواز انتظار*

خدا کنه تو دلامون مهر رو محبت علی(ع) باشه

خدا نکنه کسی از ماها دشمن علی(ع)باشه

خدا کنه  عشق علی(ع) توی قلب ما باشه

خدا نکنه از ماها کسی دشمن آل علی(ع) باشه

چه خوبه اسم پسرامون علی(ع) باشه

نام دخترامون فاطمه(س) و زهرا(س)باشه

چه خوبه اسم مونو محمد(ص) بذاریم

همراه اسم مون اسم علی(ع) رو هم بذاریم

چه خوبه اسم مرتضی(ع) زینت نام ما باشه

بین دخترامون نام یکی شون زینب کبری(س)باشه

چه خوبه نام یکی از پسرامون حسن(ع) باشه

نام پسردومی مون نام حسین(ع) زهرا(س)باشه

چه خوبه زینت نام یک پسرعباس(ع)باشه

چه خوبه همون پسرذاکراهّل بیت باشه

چه خوبه که ماها مهمونه سفره ی فاطمه یم (س)  

چه خوبه که همه مون عاشق اهّل بیت فاطمه یم(س)    




موضوع مطلب :


جمعه 90 مرداد 28 :: 12:9 صبح :: نویسنده : *پرواز انتظار*

چه زیباوصفش کرده مولا علی(علیه السلام):طبیب دواربطبه،أحکم مراهمه وأحمی مواسمه.[نهج البلاغه/خ108]
رسول الله یک طبیب دوره گردبود،مرهم هایش کاری وشفابخش وجراحیهایش هم حسابی بود.
آری دلش طاقت نمی آوردآن بالاها بنشیند تامریض خدمتش حاضرشود.خودلوازم طبابت ومعالجه اش رابرمیداشت،
راه می افتاد دورشهر،کوچه به کوچه پی مریضها.........
چی باخودش داشت؟
یک دستش دارو ومرهم،یک دستش وسم وتیغ جراحی.
برای انها که فقط زخم داشتندمرهم میگذاشت،ولی بعضی ها  ،دمل های چرکی داشتند،بایدجراحی هم میکرد.
اما زیباترازعلی،خداتوصیفش کرده:« لقدجاءکم رسول من أنفسکم،عزیزعلیه ماعنتم...»[توبه/ایه128/]
رنج های شما برایش گران تمام میشود،طاقتش رامیبرد.
فکرکنم تقصیر همین دلش شدکه آخرش فرمود:هیچ پیامبری به اندازه من سختی نکشید.
باانگشتان دست هم اگر حساب دو دو تایی کنیم،نسبت به آنهمه پیامبر خیلی هم سختی نکشید.
درطائف سنگش زدند،دراحدپیشانی ودندانش راشکستند،و.....خب بقیه هم ازاین مصیبت ها داشتند.
ولی انگشتان خود را که غلاف کنیم وباچرتکه خدا بخواهیم حساب کنیم؛(رنج های شما برایش گران تمام میشود)
یه خرده که حساب کتاب کنیم راستی هم که چقدرسختی کشیده؟!ومیکشد؟!
اندازه همه جهالتهاوغل وزنجیرهایی که همه ی ما به دست وپایمان بسته ایم،اگربخواهدغصه بخوردوحرص بزند
که مارابه راه بیاورد،واقعا هم چه کارش سخت است.
خود خدا هم دست آخر،اینگار که از دست پخت خودش خوشش آمده باشد،درحالی که داشت قدوبالایش رانگاه میکردففرمود:« إنک لعلی خلق عظیم»[قلم/ایه4]؛چه اخلاق شگرف وزیبایی داری!!!!

برگرفته از دست نوشته های سید جان




موضوع مطلب :


پنج شنبه 90 مرداد 27 :: 7:21 عصر :: نویسنده : *پرواز انتظار*
در درس خارج فقه  حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، حدیثی از حضرت امام جعفرصادق (ع) بیان و «ویژگی‌های دوست واقعی» با توجه به این حدیث، شرح شد.

                                     

 شرح حدیثی از حضرت امام جعفر صادق (ع) توسط مقام معظم رهبری در جلسه درس خارج فقه در تاریخ 20 دی‌ماه 89 (پنجم صفر 1432) بیان شد ه که به شرح زیر است:

«الإمامُ الصّادقُ علیه‌السلام: لاتَکونُ الصَّداقَةُ إلّا بِحُدُودِها فَمَن کانَت فیهِ هذهِ الحُدودُ أو شَی‌ءٌ منْها فَانْسِبْهُ اِلى الصَّداقَةِ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ فیهِ شَىء وإلّا فلا تَنسِبْهُ إلى‌ شَی‌ءٍ مِن الصَّداقَةِ فَأوَّلُها أن تکونَ سَرِیرَتُهُ ‌و عَلانِیَتُهُ ‌لکَ واحِدَةً والثانیةُ أن یَرى‌ زَینَکَ زَینَهُ وشَینَکَ شَینَهُ والثالثةُ أن لا تُغَیِّرَهُ علَیکَ وِلایَةٌ ولا مالٌ والرابعةُ لا یَمنَعُکَ شَیئاً تَنالُهُ مَقدُرَتُهُ والخامسةُ وهی تَجمَعُ‌هذهِ الخِصالَ أن لا یُسلِمَکَ عِندَ النَّکَباتِ.» (شافی، ص 651)
فى الکافى، عن الصّادق (علیه‌السّلام): «لا تکون الصّداقة الاّ بحدودها». صداقت (1) مرزهائى دارد که اگر این خطوط اصلى و این مرزها وجود داشت، صداقتى که آثار فراوان شرعى و برادرى شرعى بر آن مترتب است، مترتب خواهد شد؛ والاّ نه. «فمن کانت فیه هذه الحدود او شى‌ء منها فانسبه الى الصّداقة». حالا اگر همه حدود هم نبود، بعضى از این خطوط و مرزها باید باشد تا صداقت صدق کند.
«و من لم یکن فیه شى‌ء منها فلا تنسبه الى شى‌ء من الصّداقة فأوّلها ان تکون سریرته و علانیته لک واحدة». اول این است که ظاهر و باطنش با تو یکسان باشد. اینجور نباشد که در ظاهر اظهار دوستى کند، [اما] در باطن با تو دشمن باشد؛ یا اینکه دوست نباشد حداقل خیر تو را نخواهد. این اولین شرط صداقت است.
«و الثّانیة ان یرى زینک زینه و شینک شینه»؛ [دوم اینکه] آنچه را که زینت توست، زینت خود بداند؛ آنچه عیب توست، عیب خود بداند. اگر شما به مقام علمى دست پیدا می‌کنید، یا یک کار برجسته‌اى می‌کنید که زینت براى شماست، این را براى خودش زینت بداند. اگر خداى نکرده چیزى در شما هست، صفتى، کارى، عملى که موجب عیب شماست، این را عیب خودش بداند؛ که طبعاً آثارى بر این مترتب است: سعى می‌کند برطرف کند، سعى می‌کند آن را پنهان کند. اینجور نباشد که منتظر بماند تا شما یک لغزشى پیدا کنید، خوشحال بشود از این لغزش. صداقت این نیست.
«و الثّالثة ان لاتغیّره علیک ولایة و لا مال»؛ [سوم اینکه] اگر به یک قدرتى، حکومتى، ریاستى دست پیدا کرد، یا به یک مالى دست پیدا کرد، ثروتمند شد، وضعش با تو عوض نشود، تغییر نکند. بعضى‌ها اینجورى‌اند دیگر؛ با آدم رفیقند، به مجرد اینکه به یک مال و منالى، پولى، زندگى‌اى، چیزى می‌رسند، آدم مى‌بیند اصلاً نمی‌شناسند آدم را. اصلا نمی‌شناسد، کانّه نمی‌شناسد آدم را؛ از این قبیل هم دیده‌ایم آدم‌هایی را. اینجور نباشد. داشتن مال و مقام او را عوض نکند، وضعش را با تو [عوض نکند].
«و الرّابعة ان لا یمنعک شیئا تناله مقدرته»؛ [چهارم اینکه] هر کار از دستش برمى‌آید، از تو دریغ نکند. خدمتى می‌تواند بکند، کمکى، وساطتى، توصیه‌اى، هر کار می‌تواند براى تو بکند و خیرى به تو برساند؛ از این امتناع نکند.
«و الخامسة و هى تجمع هذه الخصال ان لا یسلمک عند النّکبات»؛ [پنجم اینکه] در نکبت‌ها و رویگردانى‌هاى دنیا تو را رها نکند. [اگر] به یک مشکلى دچار شدى، [به یک] بیمارى‌اى دچار شدى، سختى‌اى پیدا کردى؛ انواع و اقسام سختى‌ها دیگر ـ حالا در زمان ما ملاحظه می‌کنید؛ سختى‌هاى سیاسى و سختى‌هاى اقتصادى و حیثیتى و همه چى هست دیگر؛ انواعش را داریم مى‌بینیم، که در گذشته در دوران‌هائى اینها را نمی‌دیدیم، لیکن حالا جلوى چشم ماست؛ امتحان‌ها فراوان است ـ [در] اینطور موارد تو را رها نکند؛ کمک کند.




موضوع مطلب :


پنج شنبه 90 مرداد 27 :: 12:30 صبح :: نویسنده : *پرواز انتظار*

 

 

من تمام دلهایی هستم که شکستی وبند نزدی به ترکهایشان!

من دوستانی هستم که گذاشتی وگذشتی!

من سلامی هستم که توسردجوابش را ردکردی!

من مادری هستم که تنها یک لبخندت راضیش میکرد!

من سکه هایی هستم که نپرسیدی ازکجاآمده ایدوکجابایدبروید؟!

من ثانیه هایی هستم که توآنها راچوب حراج زدی بهشان!

من تمام لحظه هایت هستم!

من خودت هستم

مرابخوان؛

«اقْرَأْ کَتَابَکَ کَفَى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا»

«نامه‏ات را بخوان کافى است که امروز خودت حسابرس خود باشى.»[اسراء/14]




موضوع مطلب :


چهارشنبه 90 مرداد 26 :: 5:54 عصر :: نویسنده : *پرواز انتظار*

.::بزرگترین مرجع کد آهنگ::. .::دریافت کد موزیک::.